هما پوراصفهانی

خوب برای اینکه یه آپ جدید کرده باشیم میریم یه کم بحرفیم

واااااااااااای واقعانویسنده فقط هماپوراصفهانی

اگه نخونین ازدستتون می ره

۱.قرارنبود

۲.توسکا

۳.جدال پرتمنا

البته توسکا به قشنگی اون دوتا نیست

لینکشوبراتون می ذارم صبرمی کنین صفحه کامل بازبشه بعدجستجو روبزنین شایدنقدش بیاد

پایین پایین صفحه نوشته مثلا اسم کتاب /هماپوراصفهانی کاربرانجمن اینو میزنین کتاب میاد هرکی خوند نظرش رو به من بگه

http://www.forum.98ia.com

بچه هایه سورپرایز براتون گذاشتم ببینین خیلی جالبه

قصدم فقط حرص دادن بعضی ها بود

دلخورنشین بعضیاتونم غش وضعف نکنین

قالب وحال می کنی

عکس گلزاربالای صفحه رومی گم

خدایابشکن این آیینه هارا

خدا يا بشكن اين آئينه ها را

 

كه من از ديدن  آئينه سيرم

 

مرا روي خوشي از زندگي نيست

 

ولي از زنده ماندن نا گزيرم

 

از آن روزيكه دانستم سخن چيست ـــ

 

همه گفتند: اين دختر چه زشت است

 

كدامين مرد ، او را مي پسندد؟

 

دريغا دختري بي سرنوشت است.

 

چو در آئينه بينم روي خود را

 

در آيد از درم، غم با سپاهي

 

مرا روز سياهي دادي ،اما

 

نبخشيدي به من چشم سياهي

 

به هر جا پا نهم ، از شومي بخت ـــ

 

نگاه دلنوازي سوي من نيست

 

از اين دلها كه بخشيدي به مردم ـــ

 

يكي در حلقه گيسوي من نيست

 

مرا دل هست ، اما دلبري نيست

 

تنم دادي ولي جانم ندادي

 

بمن حال پريشان دادي، اما

 

سر زلف پريشانم ندادي

 

به هر ماه رويان رخ نمودند

ـ

نبردم توشه اي جز شرمساري

 

خزيدم گوشه اي سر در گريبان

 

به درگاه تو ناليدم بزاري

 

 

ببخشیداگه دیربه دیرمیام وجواب نظرهارودیربه دیرمی دم درسام خیلی سنگین وعلاوه براون کلاس هم می رم ودیگه اصلا وقت ندارم

خدا

پیش از این ها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

 

پایه های برجش از آج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج  او

هر ستاره پولکی از تاج او

 

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

 

دکمه ی پیراهن او آفتاب

نقش روی دامن او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

 

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود

ازخدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش درآسمان دور از زمین

 

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

 

هر چه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها

زود می گفتند این کار خداست

پرس جو از کار او کاری خطاست

 

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت می کند

 

کج گشودی دست سنگت می کند

کج نهادی پای لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می کند

در میان آتش آبت می کنند...

 

با همین قصه دلم مشغول بود

خواب هایم پرز دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله ها سر می کشم

 

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شود نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا

 

نیت من در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

 

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

 

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

 

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و اشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

 

گفت اینجا می شود یک لحضه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه کرد

با دل خود گفت و گویی تازه کرد

 

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست این جا در زمین ؟

گفت آری خانه ی او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

 

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

 

خشم، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از اشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

 

دوستی را دوست معـنا می دهد

قهر هم با دوست معـنا می دهد

هیچ کس با دشمن خود دوست نیست

قهری او هم نشان دوستی ست......

 

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

 

آن خدای پیش از این را باد برد

نام اورا هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

 

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم، دوست ،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

 

می توان در باره ی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت

 

 

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

 

می توان مثل الفبا حرف زد

با زبان بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز خواند

می توان شعری خیال انگیز خواند

خاطرات کودکی

خاطرات کودکی زیباترند

یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مکارو دزد دشت وباغ

روز مهمانی کوکب خانم است

سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

کاکلی گنجشککی با هوش بود

فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز وسرمای شدید

ریز علی پیراهنش رامیدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پرازتصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی زپاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود

برگ دفترهایمان از کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

خش خش جاروی  بابا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید

بازهم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای دردورنج وکار

بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه خوراک سرد

کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

جمع بودن بودوتفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک میشدیم

لا اقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش

یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم یاد وهم نامت بخیر

یاد درس آب وبابایت بخیر

ای دبستانی ترین احساس من

بازگرد این مشقها را خط بزن