من،تو،او

ﺣﮑﺎﯾـﺖ ﺟـﺎﺭﯼ ﻣـﻦ، ﺗـﻮ، ﺍﻭ
ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯿﺮﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺩﺭﺱ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯿﺮﻓﺘﯽ ﺑﻪ ﺗﻮ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺑﺎﯾﺪ
ﺩﮐﺘﺮ ﺷﻮﯼ
ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ
ﭼﺮﺍ !
ﻣﻦ ﭘﻮﻝ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﯽ ﺍﻡ ﺭﺍ ماهانه ﺍﺯ ﭘﺪﺭﻡ
ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﻢ
ﺗﻮ ﭘﻮﻝ ﺗﻮ ﺟﯿﺒﯽ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﭘﻮﻝ ﺩﺭ
ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﺷﻤﺎ ﺩﻡ ﺩﺳﺖ ﺑﻮﺩ
ﺍﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺁﺩﺍﻣﺲ
ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺖ !
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺍﻧﺸﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ
ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﻋﻠﻢ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﯾﺎ ﺛﺮﻭﺕ ؟
ﻣﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﻋﻠﻢ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺑﺎ ﻋﻠﻢ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺛﺮﻭﺕ
ﺭﺳﯿﺪ
ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ﻋﻠﻢ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺷﺎﯾﺪ ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺛﺮﻭﺕ ﺑﯽ ﻧﯿﺎﺯﯼ
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺸﺎ ﻧﻨﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﮔﻪ ﯼ ﺍﻭ ﺳﻔﯿﺪ ﺑﻮﺩ
ﺧﻮﺩﮐﺎﺭﺵ ﺭﻭﺯ ﻗﺒﻞ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ !
ﻣﻌﻠﻢ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﮐﺮﺩ
ﺑﻘﯿﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ
ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩ
ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﻭ ﭼﻘﺪﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ
ﺣﻘﺎﺭﺕ ﮐﺮﺩ
ﺧﻮﺏ ﻣﻌﻠﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺍﻭ ﭘﻮﻝ ﺧﺮﯾﺪ ﯾﮏ
ﺧﻮﺩﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ
ﺷﺎﯾﺪ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﺴﺖ ﺛﺮﻭﺕ ﻭ ﻋﻠﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﮔﺮﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻧﺪ
ﮔﺎﻫﯽ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﯽ ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﻋﻠﻢ ﭼﯿﺰﯼ
ﻧﻮﺷﺖ
ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺁﺧﺮ ﺩﺑﯿﺮﺳﺘﺎﻥ ﺑﻮﺩ
ﺑﺎﯾﺪ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﺁﯾﻨﺪﻩ
ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭﺱ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ
ﮐﻼﺱ ﻫﺎﯼ ﺗﻘﻮﯾﺘﯽ ﺑﻮﺩﻡ
ﺗﻮ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺩﺭ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭ
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﯼ ﺑﻬﺘﺮﯼ ﺭﺍ ﺭﻗﻢ ﻣﯽ ﺯﺩ
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﻧﻪ ﺍﻧﮕﯿﺰﻩ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻪ ﭘﻮﻝ، ﺩﺭﺱ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ
ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﭼﺎﭖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭼﯿﺰﯼ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﻣﯽ ﮔﺸﺖ
ﻣﻦ ﺭﻓﺘﻢ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺑﺨﺮﻡ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﺻﻔﺤﻪ ﯼ ﻗﺒﻮﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐﻨﻢ
ﺗﻮ ﺭﻓﺘﯽ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺑﺨﺮﯼ ﺗﺎ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﮔﻬﯽ ﺍﻋﺰﺍﻡ
ﺩﺍﻧﺸﺠﻮ ﺑﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭ ﺑﮕﺮﺩﯼ
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﻧﺎﻣﺶ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺑﻮﺩ ﺭﻭﺯ ﻗﺒﻞ ﺩﺭ ﯾﮏ
ﻧﺰﺍﻉ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻪ ﺑﻮﺩ !
ﻣﻦ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ
ﺑﺨﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ؛ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ
ﮐﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﻫﻢ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ
ﻋﮑﺲ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺻﻔﺤﺎﺕ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ !
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ
ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ !!!
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮔﺬﺷﺖ
ﻭﻗﺖ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻧﺘﺎﯾﺞ ﺑﻮﺩ
ﻣﻦ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻣﺪﺍﺭﮎ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻫﯽ ﺍﻡ ﺑﻮﺩﻡ
ﺗﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﻣﺪﺭﮎ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﺍﺕ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ
ﻫﻤﺎﻥ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺩﯾﺮﯾﻨﻪ ﯼ ﭘﺪﺭﺕ
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺻﺪﻭﺭ ﺣﮑﻢ
ﺍﻋﺪﺍﻣﺶ ﺑﻮﺩ !
ﻭﻗﺖ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﺑﻮﺩ
ﺟﺎﻣﻌﻪ ﯼ ﻣﺎ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﻣﻦ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺗﺤﺴﯿﻦ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﺑﺎﻟﯿﺪﯼ ﮐﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺍﺕ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
ﺍﻭ ﺷﺮﻣﺴﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻭ ﻧﻔﺮﯾﻨﺶ ﻣﯽ
ﮐﻨﻨﺪ !
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺭﺩ ...
ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﺩ ...
ﻣﻦ ﻣﻮﻓﻘﻢ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﯼ ﺗﻼﺵ ﺧﻮﺩﻡ
ﺍﺳﺖ !!!
ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻮﻓﻘﯽ ﺗﻮ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﯼ ﭘﺸﺖ
ﮐﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺍﺳﺖ !!!
ﺍﻭ ﺍﻣﺎ ﺯﯾﺮ ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﺍﺳﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ
ﻣﻘﺼﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺳﺖ !!!
ﻣﻦ، ﺗﻮ، ﺍﻭ
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻧﺒﻮﺩﯾﻢ
ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﻧﺸﻨﺎﺧﺘﯿﻢ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﯾﻢ
ﺁﺧﺮ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﻮﺩ ؟؟؟
ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﺮﺩﻣﺎﻧﯽ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﯾﻢ ﻛﻪ ﯾﺎ ﻣﻦ
ﺍﻧﺪ ﯾﺎ ﺗﻮ ﻭ ﯾﺎ ﺍﻭ ؛
ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﻧﻪ ﻣﻮﻓﻘﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﺯ
ﺁﻥ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺗﻘﺼﯿﺮﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﻫﻤﮕﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺍﻭﺳﺖ ...

نقاش منحوس

بچه ها یه هفته نمیام میخوام درس بخونم

قسم به اسم آزادی

به لالهٔ در خون خفتهشهیدِ دست از جان شسته
قسم به فریاد آخربه اشک لرزان مادر
که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید
که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید
همه به پیش، همه به پیش
به یک صدا
«جاویدان ایران عزیز ما»
که تا آخرین نفس راهت را ادامه خواهیم داد، ای شهید
قسم به اسم آزادیبه لحظه‌ای که جان دادی
به قلبِ از هم پاشیدهشهیدِ در خون غلتیده
که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید
که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید
همه به پیش، همه به پیش
به یک صدا
«جاویدان ایران عزیز ما»
که تا آخرین نفس راهت را ادامه خواهیم داد، ای شهید
قسم به عزم همرزمانستمکشان با ایمان
به خستگان جان بر کفدلاوران هم‌پیمان
که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید
که راه ما باشد آن راه تو، ای شهید
همه به پیش، همه به پیش
به یک صدا
«جاویدان ایران عزیز ما»

گزینه های روی میز

یک …

لحظه لحظه خاطرات بهمنی که یک دفعه بهار شد

بهمنی که بوی گل گرفت و سوسن و یاسمن

بهمنی که غرق شوق و شور بود، انفجار نور بود

دو …

سرزمینی که نگاش به آسمونه و حسابش از زمین جداست

ذره ذره خاکش از غرور و غیرته

سرزمینی که شن کویرشم، لشکر خداست

سه…

بغض ناتموم مادری بالاسر جنازۀ پسر

بغضی که یک‌مرتبه صدا میشه سکوت رو میشکنه

ای تموم بچه‌هام فدای تو یا حسین

این گلم نثار کربلای تو یا حسین

*

ای پدر و مادرم فدای تو یا حسین

زندگیم فدای کربلای تو یا حسین

*

چهار…

ایستادن یه نوجوون بدون ذره‌ای ترس و آرزو

روبروی تانک‌های روبرو

پنج…

اهتزار پرچم سه رنگ

روی گنبد مسجدی که زخمۀ گلوله‌هاست

خنده‌های مردمی که یک صدا می‌گن

«فتح شهر خون کار خداست»

شش…

آسمونی که پر از نوای ربناست

آسمونی که قرق شده با شهاب و رعد و صاعقه

با آیۀ «و ما رمیت اذ رمیت»

آسمونی که کابوس کرکساست

هفت…

چشمه چشمه موج موج

کوچه کوچه رود رود

تو خیابونا به هم رسیدن و یکی شدن

شکستن سردی دی و غرور اهرمن

حالا بازم بشمارن

اینا گزینه‌های روی میز ماست

حالا بازم بشمرید

گزینۀ روی میزتون چیاست

حالا بازم بشمرید

همه میدونن این آخرای قصۀ شماست

هفت … شش… پنج … چهار … سه … دو … یک …

حامد زمانی

دوباره بر ف

سلام

دوباره برف اومد

بعد ما برف ندیده ها برای دو سانت برف خداروشکر دوباره تعطیل شدیمemoticon

اینقدر شب با دوستان اس میدیم که ببینیم تعطیل شدیم یانه

بعدهم یه عالمه وقت به تلویزیون خیره می شیم

باز هم خدیا شکرت


برف

سلام بچه های گل

خوش میگذره ؟ خوشین خرمین؟

به من که خیلی خوش میگذره برف اومده نیمتر گزارش چهار پنج متر هم داشتیم

کلاس خارجی که مالیات نداره

فعلا که امروز تعطیل شدیم

معلوم نیست فردا هم تعطیل میشیم یا نه؟

ولی برفا داره آب میشه

امروز که خیلی خوش گذشت تا ده صبح خوابیدم بعد بلند شدم صبحونه سرشیر خوردم بعد هم رفتم آدم برفی ساختم

النم هر عکسی از آدم برفی میخوام بذارم میگه لینک غیر مجاز داره

امشب به بر من است وآن مایه ناز
یا رب تو کلید صبح ودر چاه انداز
ای روشنی صبح وبه مشرق برگرد
ای ظلمت شب، با من بیچاره بساز


امشب شب مهتابه حبیبم رو می خوام
حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام

خواب است و بیدارش کنید
مست است و هشیار ش کنید
گویید فلانی اومده
آن یار جانی اومده

اومده حال تو، احوال تو سیه خالتو                                           سپید روی، توسیه موی تو

ببیند برود

امشب شبه مهتابه حبیبم رو می خوام
حبیبم اگر خوابه طبیبم رو می خوام

تولد

دخی عمو تولدت مبارک.

اینم عکسای بچگی های نایید


محدثه سامیان

محدثه جان ! در کلاس درس، پرواز را خوب آموختی و تا خدا پرواز کردی.

مشيت الهي بـر ايـن تعلق گرفـته كـه بهار فرحناك زندگي را خـزانـي 

ماتم زده بـه انتظار بنشيند.

مدثه دختری از تیزهوشان دختر در نوجوانی با زیبا ترین روزهای زندگی از میان پر کشید و خانواده اش را در این غم بزرگ تنها گذاشت.

خانواده سامیان:

این غم بزرگ را به شما تسلیت می گوییم وامیدوریم مارا در غم خود شریک بدانید.

بچه های تیز هوشان یک قم

لطفا برای شادی روح اون مرحوم وسلامتی دیگر دوستانمون که توی بیمارستان هستند هم دعا کنید.

تولدمه

دختر بهمنی را نمی شود درک کرد

دختر بهمنی را نمی شود فهمید

 

دختر بهمنی را نمی توان شناخت

دختر بهمنی را نمی توان عوض کرد

دختر بهمنی را حتی نمی شود فراموش کرد

دختر بهمنی را فقط می توان عمیــــــــــــــــــق دوســت داشت

 

همین خنده های ساده ی بهمنی هاست

وقتی

با تمام غصه هایشان

میخندند

تا از تمام غصه هایمان

رها شویم

وقتی که می خندند

دنیا به احترام خنده شان سکوت می کند

آسمان آبی تر می شود

 

ما بهمنی ها ناخواسته همیشه متهمیم

 به خاطر سکوت‌مان

کاری به کار کسی نداشتنمان

 خلوتمان

اتاقمان

 روی پای خود ایستادنمان

دوست داشتنمان!

 

گویی جان میدهیم برای اتهام بستن

و از همه بدتر اینکه زود فراموش میشود خوبی هایمان...

 

یه بهمنی بیشتر مواقع سعی میکنه

 بقیه رو شاد کنه

 ولی بیشتر از همه تنهاست

اون رو تنها نذارید.

بهتون نیاز داره...

ولی هیچ وقت به شما نمیگه که چقدر تنهاست...

 

می دانـــــی مــن كیـــستـــم؟

مـــن بانوی متــــولـــد بهمنم.....

 

نه به آســــانــی عــاشــق می شــوم

و نـه وقـتی عـاشقـم به راحتی از آن فــارغ می شوم

عشق یه بهمنی رو هیچ وقت دست کم نگیرید

فکر نکنید مثل عشقای افراد دیگه آبکیه

عشق بهمنی از ته قلبشه

 

من متـــولــــــد بهنم فـــــرمـــانـــروای غرور و احساسات

 

بهمنی ها برای همه خوبن ؛

اونكه فهميد همیشه كنارشون و بيادشونه

اونكه نفهميد ؛

 يه روز ميفهمه كه ديره و فقط دلش برای خوبياشون تنگ ميشه