قصه های کودکی
پـابه پـای کودکی هایم بیـا کفش هایت رابه پاکن تابه تا
قاه قاه خنده ات راساز کن باز هم باخنده ات اعجاز کن
خاله بازی کن به رسم کودکی با همان چـادر نماز پولـکی
طعم چـای وقوری گـلدارمان لحظه های ناب بی تکرارمان
مـادری ازجـنس باران داشتیم درکنارش خواب آسان داشتیم
یـاپـدر اسـطـوره دنـیـای مـا قـهـرمـان بـاور زیـبـای مـا
قصه های هرشب مادر بزرگ مـاجـرای بزبزقندی وگـرگ
غصه هرگز فرصت جولان نداشت قصه های کودکی پایان نداشت
هرکسی رنگ خودش بی شیله بود ثروت هربچه قدری تیله بود
ای شریک نان وگردو وپنیر همکلاسی باز دستم رابگیر