بسم الله الرحمن الرحیم
یک دیدارسه زندگی
نویسنده این داستان خودمم تایه جاهاییش رفتم دوست دارم بقیشو شما ادامه بدید نظرهمتون بااسم خودتون دروبلاگ به عنوان نویسنده این داستان ثبت می شه اینو در سه بخش می ذارم که الان شاهدبخش اول هستیدمنتظربخش دوم وسوم باشید.
درضمن لازم دونستم بگم این داستان نوشته ذهن پریشان من کسی به دل نگیره یااگه جاییش شبیه داستان یافیلم دیگری بود ببخشید دیگه مغزم اینطوری کشیده.
یک دیدارسه زندگی
بخش اول:
فصل اول
درینگ،درینگ ،درینگ
صدای زنگ درخانه بود. مهتاب به مهسا گفت پاشودر روبازکن.مهسا بابی حوصلگی سمت در رفت. آیفون روزدوپشت درمنتظرماندتاببیندچه کسی مزاحم فیلم دیدنش شده .درخانه بازشد.صدای گام های بلندو استواروبازشدن دراتاق.
_مهساکی بود؟
مهساخشکش زده بودوبعدباتمام قوافریادزد ((آرزو !!! ))
مهتاب باشنیدن این جمله ازجاپریدسمت در رفت ودرکمال ناباوری چشمش به آرزوافتادوگفت ((رویارو می شناسی؟))
بعدباسرعت برق مهتاب وآرزویکدیگر رادرآغوش کشیدند.تازه مهسافهمیدچی شده وگفت((اندک اندک جمع مستان می رسد ))
آرزودرجواب گفت
((در دیرمغان آمدیارم قدحی در دست مست ازمی میخواران ازنرگس مستش مست ))
مهتاب که می خواست کم نیاره گفت((آقا؛روزوصل دوستداران یادباد))
بعدمهساپریدتوبغل آرزو وبایکدیگر رفتند وبه صحبت نشستند.
فصل دوم
مهتاب ومهساخواهرهای دوقلویی بودند که در دوران تحصیل باهم در یک مدرسه بودند سال اول راهنمایی در دوکلاس مختلف افتادند وآرزو هم کلاسی مهتاب بود.سال دوم همه آن هاباهم بودند.
درسال اول مهسابرای خود دوست های مختلفی پیدا کرده بود که درسال دوم باز هم بادوست های خود بودامارابطه شان از آن صمیمیت غیرقابل توصیف خارج شده بود.
مهتاب برای smsبازی باآرزورمزی گذاشته بودکه اگرمی خواست حرف خاصی به او بزنداول به او اسم هایی که آخر آن ها الف می فرستاد واگرآرزو تایید می کرد ان موقع مهتاب حرفش رامی زد.رمز بین مهساو ارزوهم فرستادن یک بیت شعر بود که اگر درجواب بیتی مانند مشاعره می آمدنشانه تایید بود آخه مهسا علاقه شدیدی به شعرو شاعری داشت.
رابطه دوستی شان خانوادگی نبود اما مهسادوست داشت این دوستی وسعت پیداکنه سال آخردبیرستان بازهم کلاس مهسا از مهتاب وآرزوجدابود.دیگه مهسافقط ازطریق تلفن وبیام کوتاه وحرف های خواهرش ،مهتاب،از آرزو خبر داشت وحالاماه شهریور و۳ماه است یکدیگر راندیده اند.