یک دیدارسه زندگی بخش دوم
یک دیدارسه زندگی
فصل سوم
سه نفری نشسته بودند وتخمه می شکستند. بعداز احوال پرسی آرزوباخجالت سرحرف وبازکرد وگفت ((اومدم برای مشورت راستش برام خواستگار اومده اولین باردوهفته پیش اومدن ومثل خواستگارهای دیگه حرف زدند ورفتند خواهر طرف شاگرد مامانمه وتوی بیمارستان من ودیده واومدن خواستگاری حالاداره قضیه جدی می شه وفرداشب می یان که عروس وداماد حرف های آخرشون روبزنن))
مهسا زدزیرخنده وگفت (( به این می گن تله پاتی همین دیشب برا مهتاب خواستگاراومد والان غمبادگرفته))
مهتاب به مهسا گفت ((دختر دو دقیقه ساکت باش ببینم حالا نظرخودت چیه؟))
آرزوبالپ های گل انداخته جواب داد ((خانواده دار وخوش اخلاق وضع مالی شون هم خوبه از نظر اعتقادات دینی حتی ازمن بالاتر هم هستن))
مهساگفت((حالا که قراره بیان برا مراسم آخرتحقیق هم رفتین ؟))
_((آره بابام رفته مامانم هم که خواهررومی شناسه خانواده خوبین))
_((پس بادابادامبارک بادا ))
مهتاب ((حالا اسم این دامادخوشبخت که رگ خواب رفیق مارو دزدیده چیه ؟))
_(( امید کمالی ))
مهسا ((خاک برسرم فامیل شدیم))
_((چرا؟))
مهتاب ((آخه اسم خواستگار من هم سهیل کمالی))
_((غیرممکن))
مهسابایک نازو غمزه در ابرو ها وصورتش جواب داد ((حالاکه می بینی ممکن این آقادامادهای خوشبخت دیگه پسردم بخت توفک وفامیلشون ندارن بخدا من با مهتاب دوقلو هستم!!))
این بار آرزوزدزیرخنده وگفت براتوهم یک پسرخوب پیدامی کنم))
_((یعنی چی شمادوتاباهم فامیل بشید اما من نشم))
مهتاب ((یعنی چی ؟))
_((چی یعنی چی اینکه من می خوام با شماها فامیل بشم))
_((اِ اِ اِ نخیراینکه فامیلی جفتشون کمالی ))
آرزو ((صبح بخیر بعدنیم ساعت تازه می یادسرخونه اول هنوز توکف اونی؟نترس بدبختت نمی کنن خواهرش گفته دوتاپسرعموداره که قبلا خواستگارش بودن الان هم دنبال زن می گردن احتمالایکی از اون پسر عموهاست به اون یکی هم بگم بیاد خواستگاری مهسا که مهسا هم حسرتش ور بیاد هم نترشه ))
_((خیالم راحت شد))
مهسا ((خوب خدارو شکر منم باشماها فامیل شدم ))
آرزو ((این دخترشیطون نمی ذاره آدم حواسش جمع باشه نظر خودت در مورد آقا سهیل چیه ؟ ))
_((نظرخاصی ندارم چون هنوز هیچی درموردش نمی دونم اما این طورکه به نظر می یاد خانواده خوبین))
مهسا ((اینطورکه بوش می یاد مهتابم دیگه بادا بادا مبارک باداشد فقط من بدبخت موندم ))
آرزو خندید وگفت ((نترس ازوقتی من دارم رفتنی می شم دادشم خیلی ناراحته ودلش زن می خواد ولی حیف که ازتو کوچکتره والامی گفتم اونم بیاد تورو بگیره وهمه باهم فامیل می شدیم ))
__(( نمی خوام اون داداش زشت تورو))
_(( خیلی پر رویی))
_((می دونم تاحالا خیلی هابهم گفتن))