یک دیدارسه زندگی بخش سوم
یک دیدارسه زندگی
فصل چهارم
امید وآرزو باهم ازدواج کردند.سهیل هم پسر خوبی بود وبامهتاب ازدواج کرد.شایدباورنکنید امامهساهم به آرزوش رسیداونایک پسرعموی دیگه هم داشتند که اومدخواستگاری مهسا.اسمش علی بود به نظر مهسا اون از سهیل وامید هم بهتر بود پس علف باید به دهن بزی شیرین بایاد که خوب اومده بود.
بعدازخوندن پیش دانشگاهی هرکدام ازبچه هابادادن کنکوردانشگاه های مختلفی قبول شدند.مهساوآرزو رشته پزشکی دانشگاه شهید بهشتی ومهتاب مهندسی عمران دانشگاه تهران .بچه های کلاس باهمدیگه قرار گذاشتند که 10 سال دیگه روز اول مهربیان پارک جلوی در مدرسه تایه بار دیگه همدیگرو ببینن.
برای اینکه علی وامیدهم در دانشگاه تهران پزشکی وسهیل هم مهندسی معماری می خوندندباید محلی رو برای سکونت در تهران انتخاب می کردند.یکی از اقوام دور مهسا ومهتاب درتهران خانه بزرگی داشت وخودش تنها زندگی می کرد که اکثراوقات خانه دخترش بود وفقط گاهی اوقات به خانه خودش می آمد که دریک اتاق زندگی می کرد.قرارشد بچه ها بچه ها به آنجابروند.
درخانه تقسیم وظایف کرده بودند ودیگه مشکلی وجود نداشت کارهی خونه بین دختراتقسیم وخرید های خونه هم بین پسرا تقسیم شده بود.چون پسراباهم پسرعمو ودخترها هم دوست دیرینه بودند مشکلی وجود نداشت .خانواده هام هرماه برای آن ها مقداری پول می فرستادند.
اوایل بچه ها هرپنجشنبه برای دیدن خانواده هاشون می رفتند اما باگذشت زمان وسنگین شدن درس هاهردوسه هفته یکبار وگاهی ماهی یکبار به خانواده ها سرمی زدند.
فصل پنجم
مهساداشت غذامی پخت وآرزوآشپزخانه راتمیزمی کرد ومهتاب ظرف هارامی شست یکدفعه یک ظرف ازدست مهتاب افتادو باصدای بلندی شکست مهساجیغ بلندی کشید.
آرزوگفت ((چته؟))
مهسازدزیرگریه ونشست پشت میزنهارخوری مهتاب رفتویک لیوان آببرای مهساآوردوگفت((من که می دونم این گریه بخاطرشکستن یه بشقاب نیست اگه به خاطردلتنگی بخدامنم دلتنگم تورو که همه می گفتن ازمن قوی ترومنطقی تری پس این کارایعنی چی))
بسرهادرکمال خوشی نشسته بودندومی گفتند ومی خندیدند.
امیدگفت((چطور بعدازتمام شدن درس هابه جای اینکه بریم شهرمون یه خبربه خانواده هامون بدیم وبریم مشهدپابوس امام رضا هم اولین ماه عسل زندگی مون رومی ریم هم یه تشکرمی کنیم که درس هاباموفقیت وبه خوبی وخوشی تمام شد))
علی به نشانه تاییدسرش روتکون داد.
سهیل گفت ((حالاکه موافقیدمنم حرفی ندارم فقط می مونه رضایت خانم ها که البته همه چیزبقه نظراون هابستگی داره
آرزوبه مهسا گفت((امروزدوشنبه است پنج شنبه می ریم شهرمون دوماه دیگم ازدرسامون بیشترنمونده بروخداروشکر کن هممون توی یک شهرافتادیم وگرنه تومی خواستی خودت روبکشی ))
مهسا((بروکیف منو ازتواتاق بیار))
آرزو کیف وآوردوروبه روی مهسا ومهتاب نشست وگفت ((خوب))
-((توکیفم یه برگه آزمایش سوادکه داری خودت بخونش))
آرزوباکنجکاوی برگه رو دراوردو خوندوجیغ زد))
مهتاب گفت((می شه بگیدچه خبره ))
-((خبرخاله شدنت ))
خندیدو گفت ((ترسوندیم دختر فکر کردم سرطان داری))
علی ازتواتاق گفت ((این دومین باری که جیغ زدید می شه بگید چی شده))
آرزو((بله که می شه باجازه مهسا چیزی نشده فقط مهسا جون حکم پدر شدن شما رونشونمون داده))
علی مثل آدم هایی که برق گرفته بودش ازجاپریدورفت توآشپزخونه وبه آرزوگفت می شه یه باردیگه حرفتون روباجدیت تکرارکنی))
مهتاب گفت ((نمی خوادآرزوتکرار کنه خودتون بخونیدش ))
علی برگه رو گرفت وخوندو گفت((دیگه واجب شد بریم زیارت))
ازاین جابه بعدشو خودتون ادامه بدید