موضوع انشاء را می خوانم: دوست واقعی

 

به راستی دوست واقعی من کیست؟

 

کمی می اندیشم

 

روزهای سخت زندگی را به یاد می آورم.

 

روزهای سخت را به یاد می آورم چون می گویند:((دوست آن باشد که گیرد دست دوست در پریشان حالی و در ماندگی.))

 

پس چرا هیچ کس نیست؟

چرا با این همه مشکل تنهای تنها هستم؟

پس آن همه دوست که در زمان خوشحالی دم از رفاقت پایدار می زدند کجا رفته اند؟

چرا حرف هایم روی دلم سنگینی میکند؟

چرا هیچ کس نیست که پای درد دل من بنشیند؟

 

به یاد می آورم که چگونه همه مرا تنها گذاشتند و من بودم و خدای خودم!

 

پروردگارم برای من پیام فرستاد:((بشتاب بسوی رستگاری ! بشتاب بسوی بهترین کارها!))

وضو گرفتم و بر سر سجاده رفتم. نمازم را خواندم.

 

به یاد آوردم که در اوج تنهایی فقط خدا بود که مرا عاشقانه پذیرفت.

 

دست هایم را بلند کردم .مرواریدی از چشمم سرازیر شد.تمام حرف هایم را با خدا گفتم واو بدون هیچ اعتراضی به قصه تلخ من گوش فرا داد.

 

ان زمان بود که دوست واقعی خود را شناختم.

او آفریدگار من بود.

 

همیشه در زمان ناراحتی با او به گفتگو می نشستم واو به من کمک می کرد.

دوست واقعیم هیچ گاه مرا تنها نگذاشت و همیشه همراه من بود.

دوست من خدایی بود که در این نزدیکی هاست.

 

دوستی از خود به من نزدیک تر                     از رگ گردن به من نزدیک تر

می توان با این خدا پرواز کرد                         سفره دل را برایش باز کرد

نویسنده:خانم فاطمه صابری